نیکانیکا، تا این لحظه 5 سال و 8 ماه و 16 روز سن دارد

نیکا، هدیه قشنگ خدا

کلاس اسکیت

عزیز دلم یکی از آرزوهات بود که تو محوطه خونمون اسکیت بازی کنی که خداروشکر با تمرین هایی که کردی به آرزوت رسیدی تو راه کلاس اسکیت خیلی از روزها که بابایی خونه است با ماشین میرسونت و بعضی از روزها که با هم میریم از داخل پارک رد میشیم و تو سریع میدوی و با وسایل ورزشی بازی میکنی بعضی روزها هم با اسکیت تا کلاس میریم   اینجا هم تو کلاس اسکیت مشغول آموزش هستی زندگی مامان این آقا هم آقای ارباب مربی اسکیت تو و محدثه است ...
28 مرداد 1397

عکس های ژیمناستیک

این عکس برای شروع کلاس ژیمنایتیکته عزیزم وقتی که مدت کمی در سرای محله رفتی اینجا هم با دوستای ژیمناستیکت مهدیس جون و ترنم جون و آوا جون عکس گرفتی بایی مهربونت همیشه مداوم تو خونه با تو گل دختری ژیمناستیک کار میکنه اینجا هم روی صندلی 180زدی ...
28 مرداد 1397

دورهمی سه تایی

نیکا جونم امروز مامان جون و باباحاجی به اتفاق خانواده عمه جون رفتند مشهد ما اونهارو بدرقه کردیم،چون ما لحظه های زیادی پیش هم هستیم رفتن اونها خیلی دلگیر بود ولی بابایی مارو حسابی غافل گیر کرد گفت شام درست کنیم بریم پارک، من هم مواد کتلت آماده کردم رفتم باشگاه تو و بابایی خیلی قشنگ سرخشون کردید بعد از اومدن من سه تایی رفتیم پارک آزادگان. دوچرخه تورو هم آوردیم حسابی دوچرخه سواری کردی. خیلی خوش گذشت ولی جای همسفرهای همیشگیمون خالی بود. انشاءالله همیشه سلامت باشی. .. بعضی وقتها که دوست نداری ازت عکس بگیرم اخم میکنی قربان اخم کردنت جیگرمامان ...
24 مرداد 1397

آخر هفته خوب به کرج( دشت بهشت )

نیکا جونم دیروز من و تو بابایی به همراه خانواده عمه جون و دوست خونوادگیمون خانواده عمو وحید و همکار عمو محمود خانواده آقای حبیب زادگان  رفتیم به کرج. عمو محمو د یه جای خوب رزرو کرده بود.تو و محدثه تا رسیدید کلی ذوق کردید جالب اینجاست که شما دخملا خیلی قشنگ با کیان جون و امیر علی عزیز بازی میکردید و خیلی خیلی سفر کوتاه در عین حال بی نظیر بود هم برای شما بچه ها هم برای ما. ابتدای حرکتمون که تو خیلی خندونی عاشقتمممممممممم بریم استخر کلی حال کنیم ...
19 مرداد 1397

دندان پزشکی

دختر عزیزم چند وقته همش به من و بابایی میگی پس کی من و میبرید( دندون وزشکی )تا اینکه چند روز پیش من و تو و بابایی رفتیم مطب آقای دکتر توحید نیا برای معاینه،تو هم خیلی قشنگ خوابیدی تا معاینت کرد، آقای دکتر هم یه قاشق معاینه بهت هدیه داد توهم کلی ذوق کردی.بعد یروز با بابایی رفتید از دندونت عکس گرفتید، و امروز هم من و تو ( مادر و دختری )ساعت 4 بعدازظهر رفتیم دندون پزشکی، اول من نشستم و دندونام درست کردم چون میدونستم تو گریه میکنی آخه اولین بارت بود که می خواستی دندونت پر کنی، خیلی استرس داشتم آقای دکتر اولش به من گفت تو برو بیرون فقط بابایی داخل باشه تو هم تا فهمیدی می خواد شروع کنه دادو بیداد راه انداختی، پشت سر هم میگفتی میتسم میتسم،آقای دکت...
16 مرداد 1397

کلاس نقاشی و برگزاری نمایشگاه نقاشی

سلام عزیز دل مامان؛ نیکا جون از اونجا من و بابایی مهربونت مثل اکثر پدر و مادرهای دیگه که دوست دارن بچه هاشون اکثر چیزهارو یاد بگیرن خیلی ذوق داشتیم که تو در کنار ورزشت نقاشی هم یاد بگیری البته به اندازه سنت بلدی می خواستیم بیشتر تشویقت کنیم ( آخه زیاد به نقاشی علاقه نداری)با رضایت خودت کلاس نقاشی تو کتابخونه فاز 1 ثبت نام کردیم و کلی هم ذوق کردی آخه عاشق کتابخونه ای.بابایی جونی برات همه چیز خرید و همچنان ذوق میکردی، محدث جون هم ثبت نام کرده بود،چند جلسه اول خوب بودی، قشنگ رنگ میکردی ولی یزره که گذشت با زور من رنگ میکردی، همش میگفتی خسته ام ، حوصلت نمیگرفت،ولی عاشق ژیمناستیکی، نقاشی ول میکردی میرفتی سراغ حرکات ژیمناستیک، تا اینکه 2 جلسه...
6 مرداد 1397

دختر عزیزم روزت مبارک

سلام نیکا جونی دختر عزیز مامان؛ یکشنبه 97/4/24روز دختر بود، یعنی روز تو دخملی گلم،بابایی سر کار بود ولی صبح وقتی چشمای قشنگت باز کردی بابایی زنگ زد و روزت بهت تبریک گفت، بعدازظهر یه مهمون کوچولو داشتیم که محدثه جونی بود، من هم برای خوشحال کردن شما گذاشتم خودتون تو کاسه های جداگونه کیک کوچولو درست کنید البته چون تو کاکائو خیلی درست داری کیک تو کاکائویی بود، تو و محدثه هم که عاشق این کارها هستید با ذوق فراوون کیکتون درست کردید و تزیینش کردید و با کیکتون رقصیدید و دوباره با چاقو برای بریدن کیک رقصیدید، داخل چادرت با عروسکات تزیین کردید و همونجا جشن گرفتید و کلی هم رقصیدید، من هم خوشتیپتون کردم و فرداش که بابایی از سر کار اومد شب دوباره همگی خ...
27 تير 1397

تولد عمه جونی

عشق مامان، امروز جمعه 13 بهمن تولد عمه جونی بود.عمو و محدثه و محمد حسین برای عمه جون خونه مامان جون و بابا حاجی تولد گرفتند.تو علاقه خاصی به عمه جون داری از صبح که بلند شدی از ذوق تولد عمه جون لباس عروس پوشیدی تا شب که رفتیم تولد و کلی با محدثه رقصیدی و خوش گذروندی محمد حسین جون اولین سالی بود که تو تولد مامانش بود ️ ...
13 بهمن 1396

ادامه روز برفی

نیکا جونی مامان، شب خوابیدیم صبح که بلند شدیم دیدیم به لطف خداجون همین جوری داره برف میاد به قدری که زمین سفید پوش شده بود، روی درختا پر از برف بود، بابایی از سر کار اومد، تورو صدا کرد و بردت لب پنجره ،تو باورت نمیشد آخه از وقتی که بزرگتر شده بودی همچین برفی تا به حال ندیده بودی ، همون موقع رفتیم بیرون با محدثه جون و عمه و عمو و محمد حسین کلی برف بازی کردیم، بابایی هم یه آدم برفی بزرگ و خوشگل براتون درست کرد و شما کلی ذوق کردید بعدازظهر هم بابایی هم آش دوغ خوشمزه درست کرد وسط برفا خوردیم، خیلی مزه داد.اونروز برای ما یک روز به یاد موندنی شد. دختر عزیزم من همیشه از خوشحالی تو خوشحالم و خداروشکر میکنم که تو و تموم بچه هارو خوشحال کرد ...
13 بهمن 1396

خداروشکر برف اومد

دختر مهربون و خوش ذوقم ابتدای مطلبم را با هزاران مرتبه خداروشکر شروع میکنم که تو و یه عالمه بچه معصوم و پاک به آرزوشون رسوند. شروع ماه بهمن شنبه شب وقتی در حال شام خوردن خونه بابا حاجی و مامان جون بودیم و بابایی سر کار بود با صدای مامان جون مهربون که میگفت نیکا نیکا بدو بیا داره برف میاد، من و تو فکر کردیم داره شوخی میکنه اولش نرفتیم، گفت نه به خدا داره برف میاد دو تایی دویدیم به طرف پنجره آشپزخونه، وقتی برف دیدیم از خوشحالی جیغ کشیدیم، به قدری که خونرو گذاشتیم روی سرمون اصلا نمیدونستیم چی کار کنیم، همون موقع عمو محمود زنگ زد گفت :حاضر شید بریم برف بازی، آخه فکر میکردیم قطع میشه. سریع حاضر شدیم رفتیم جلوی خونه عمه جون و شروع کردیم با محدثه ...
13 بهمن 1396